خونه تکونی....
سلام همه ی زندگیمون خوبی عزیز دلم
،اول تبریکاتمو بگم
پیشاپیش 16ماهگیت مبارک ![]()

دندونهای جدیدت که داره تند تند پشت سر هم در میاد مبااااارک داره میشه 12تا

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم جو خونه تکونی منو گرفت و تصمیم گرفتم شروع کنم به خونه تکونی واسه ی همین از دیوارها شروع کردم و تمام دیوارهای سالن و اتاق را دستمال کشیدم واااااااااااای که نمیدونی چقدر خسته شدم
چون پارسال هم دیوارهارو پاک نکرده بودیم حسابی نیاز به تمیز کردن داشت اونم نه در یک مرحله بلکه در چندین مرحله
.بله من که خدا خدا میکردم که شما اذیت نکنی و شما هم پسر خوبی بودی هرچند گاهی غر میزدی اما من با اسباب بازی و خوراکی سرگرمت میکردم.از صبح تا شب که بابا میثم بیاد سخت مشغول کار کردن بودم در آوردن پرده ها پاک کردن شیشه ها بازم خدارو شکر که کارهام به خوبی انجام شد ولی تعریف از خود نباشه زرنگ بودمو خبر داشتمااااااااااااااا

مرسی که باهام همکاری کردی عزییییییییییییییزم
.هرچند هنوز کار زیاد دارم که انجام بدم اما بیشتر کارهام تقریبا انجام شد.

![]()
خلاصه شب که بابا اومد حسابی شکه شد و با دیدن خونه ی تغییر کرده ذوق زده شد و واسه ی تشکر از زحماتم شام بردمون بیرون.

![]()
این عکسها رو هم چند روز پیش ازت گرفتم عاشق خرس و بع بعیت شدی....




داری بوسش میکنی مهربون من.......

داری به قول خودت اناااااااا میخوری یعنی انار

مامان و بابا عاشقتن



خونه تکونی....
